تبليغات X
دروس استاد فولادی دارابی

بازديد : 214 | تاريخ : 7 مهر 1392 | زمان : 8:36 | نويسنده : سید | نظرات (0)

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

 

القول في ماهية العيب و ذكر بعض أفراده

 

-       بحث در ماهیت عیب است به طور کلی و ذکر بعضی از مصادیقش.

 

اعلم أن حكم الرد و الأرش معلق في الروايات على مفهوم العيب و العوار.

 

-       چرا ما باید مفهوم و ماهیت عیب را بشناسیم .

 

چون در اخبار خیار عیب ، حق فسخ و گرفتن ارش بر مفهوم عیب و عوار معلق و وابسته شده است یعنی گفته شده هر گاه مبیع عیب داشت شما مختارید فسخ کنید معامله را ارش بگیرید .

 

پس موضوع فسخ و ارش ، عیب و عوار است و از این جهت باید موضوع شناسی کنیم تا بتوانیم حکم را بر آن اجرا کنیم .

 

بطور کلی هر جا حکمی بر موضوعی معلق شود در لسان ادله باید موضوع را شناخت مثلا حکم تیمم معلق بر صعید طیب شده : فتیمموا صعیدا طیبا.

 

از این رو لغت صعید را باید شناخت که مطلق وجه الارض مراد است یا نه؟

 

 

 

أما العوار ففي الصحاح أنه العيب و أما العيب فالظاهر من اللغة و العرف أنه النقص عن مرتبة الصحة المتوسطة بينه و بين الكمال .

 

-       عوار در صحاح اللغه جوهری مترادف و هم معنای عیب تعریف شده است. مثل : کلمه انسان و بشر

 

-        شهیدی : این سخن جوهری بعید از صحت است چرا که در برخی از روایات عوار با « أو» بر عیب عطف شده است و عطف به أو ظهور بر تغایر دارد نه عینیت .

 

جوهری دو سه قرن بعد از امام بوده و ممکن است معنایش به مرور زمان تغییر کرده باشد اما آنچه مسلم است در زمان امام فرق داشته است .

 

اما برخی لغویین گفته اند : عوار مخصوص عیوب ظاهره و قابل لمس و رویت است اما عیب اعم است از عیوب ظاهر و باطن .

 

-       برخی دیگر گفته اند : عوار مریضی مخصوص چشم است : زید اعور اما عیب اعم از عوار و غیره عوار است .

 

-       به هر حال عیب اعم است و شامل عوار هم میشود پس از عیب بحث می کنیم .

 

-       عیب : ظاهر از لغت و عرف مردم ، نقصان از مرتبه صحت است . یعنی پایین تر از حد صحت .

 

-       مرتبه صحت حد وسط بین عیب است و کمال . که بالاتر از صحت کمال و پایین تر از آن عیب است .

 

 

 

 

 

فالصحة ما يقتضيه أصل الماهية المشتركة بين أفراد الشي‌ء لو خلي و طبعه.

 

و العيب و الكمال يلحقان له لأمر خارج عنه.

 

 

 

-       شیخ تعریف عیب را منوط به تعریف صحت کرد پس برای تشخیص عیب باید ببینیم صحت چیست تا ببینیم پایین تر از صحت هست یا نه .

 

-       صحت : حالتی که  اگر شیی خودش باشد و طبیعتش ( تنهای تنها و بدون در نظر گرفتن عوامل خارجی )  مقتضای اصل ماهیت شی است . ماهیتی که مشترک است بین افراد یک شیی . 

 

-       پس آن حالتی که شیی به شکل طبیعی خود دارد حالت صحت است .

 

-       حالت صحت ، مقتضی حقیقت شیی ، حالت طبیعی ، حالت ذاتی ، مقتضای طبیعت شی و مقتضای ماهیت همگی یکی است .

 

-       پس صحت ، حالت ذاتی شیی است و عیب و کمال بواسطه امور عارضی حاصل می شوند .

 

ثم مقتضى حقيقة الشي‌ء قد يعرف من الخارج كمقتضى حقيقة الحيوان الأناسي و غيره فإنه يعلم أن العمى عيب و معرفة الكتابة في العبد و الطبخ في الأمة كمال فيهما و قد يستكشف ذلك بملاحظة أغلب الأفراد.

 

-       مقتضای ماهیت شیی(صحت) را چگونه تشخیص دهیم ؟ مثلا از کجا و با چه معیاری تشخیص دهیم که مقتضای حقیقت زن باکره بودن است یا ثیبه بودن ؟

 

-       گاهی به ملاحظه اغلب افراد کشف می کنیم که فلان حالت مقتضای طبیعت شیی است : مثلا چون اکثر افراد کنیز بالای دوازده سال ثیبه هستند ، ثیبه بودن حالت صحت شیی است .( حقیقت ثانویه )

 

-       گاهی بوسیله راهی خارج از ملاحظه اغلب افراد معلوم می شود . یعنی بدون ملاحظه اغلب افراد ، از روی اسباب و قرائن خارجی می فهمیم که کتابت و طباخی خارج از مقتضای ماهیت انسان است . یعنی زمانی که انسان را در نظر می گیریم یکی از مقومات و اجزا و حالات اصلی انسان کتابت و آشپزی نیست . یعنی از ذاتیات و لوازم انسان نیست . اما بینایی و شنوایی و .... هست . ( حقیقت اصلیه ) .

 

 

 

فإن وجود صفة في أغلب أفراد الشي‌ء يكشف عن كونه مقتضى الماهية المشتركة بين أفراده و كون التخلف في النادر لعارض.

 

-       حال اگر بپرسید چگونه با ملاحظه اغلب افراد مقتضای حقیقت شیی را بدست می آوریم ؟

 

-       خواهیم گفت همانا وجود صفتی در اغلب افراد شیی کشف می کند از اینکه این صفت مقتضای ماهیتی است که مشترک بین افراد شیی است و کشف می کند که تخلف از این صفت و حالت در بعضی از افراد شیی بجهت امور عارضی بوده است .

 

 

 

و هذا و إن لم يكن مطردا في الواقع إذ كثيرا ما يكون أغلب الأفراد متصفة بصفة لأمر عارضي أو لأمور مختلفة إلا أن بناء العرف و العادة على استكشاف حال الحقيقة عن حال أغلب الأفراد و من هنا استمرت العادة على حصول الظن بثبوت صفة الفرد من ملاحظة أغلب الأفراد.

 

-       این مطلب که با شناختن حال اغلب افراد می توانیم حالت ذاتی و صحت شیی را تشخیص بدهیم ، مطرد و فراگیر و همیشگی  نیست زیرا در بسیاری از موارد اغلب افراد بدلیل یک امر عارضی متصف به یک صفت شده اند ( مثلا باسواد بودن اکثر انسانها بدلیل اهتمام دولت نسبت به این امر و آموزش افراد بوده است و ذاتی و طبیعی افراد نیست )

 

-       اما با این وجود بنای عرف عقلا بر کشف حالت طبیعی و ذاتی از حالت اغلب افراد است .

 

-       و از این جاست که عادت عقلا همیشه بر این است کهکه از ملاحظه اغلب افراد به ثبوت صفت فرد ظن پیدا می کنند . یعنی زمانی که صفت فردی مشکوک باشد برای مشخص کردن صفت آن به اغلب مراجعه می کنند و حکم اغلب را برای آن بار می کنند .

 

-      

 

فإن وجود الشي‌ء في أغلب الأفراد و إن لم يمكن الاستدلال به على وجوده في فرد غيرها لاستحالة الاستدلال و لو ظنا بالجزئي على الجزئي إلا أنه يستدل من حال الأغلب على حال القدر المشترك ثم يستدل من ذلك على حال الفرد المشكوك

 

-       زیرا اگرچه ممکن نیست از وجود چیزی در اغلب افراد نمی توان بر وجود آن در فردی غیر از آنها استدلال کرد ( یعنی اگر یک صفتی در اغلب افراد بود نمی توان آن صفت را در فرد مشکوک هم جاری دانست و استدلال کرد که چون این صفت در اغلب وجود دارد پس در این فرد هم وجود دارد )

 

-       چون که محال است استدلال به جزیی بر جزیی دیگر ولو ظنا ( یعنی حتی ظن به این مطلب هم حاصل نمی شود چه رسد به قطع )

 

-       الا اینکه از حال اغلب استدلال می شود بر حال قدر مشترک و قانون کلی و سپس آن قانون کلی بر افراد جزیی و مشکوک منطبق می شود . در عرفیات هم این کلام جاری است و از اغلب استدلال بر کلی ماهیت می کنند مثلا در بازار پراید مدل 88 هشت میلیون خرید وفروش غالب است حال اگر قیمت پرایدی که مدل 88 است را بخواهیم بدانیم از اغلب به آن استدلال می کنیم .

 

 

 

إذا عرفت هذا تبين لك الوجه في تعريف العيب في كلمات كثير منهم بالخروج عن المجرى الطبيعي و هو ما يقتضيه الخلقة الأصلية و أن المراد بالخلقة الأصلية ما عليه أغلب أفراد ذلك النوع و أن ما خرج عن ذلك بالنقص فهو عيب و ما خرج عنه  بالمزية فهو كمال 

 

-       از اینجا معلوم می شود که چرا برخی از علما در تعریف عیب گفته اند : هو الخروج عن المجری الطبیعی و مجرای طبیعی را مقتضای خلقت اصلیه دانسته اند و ان را هم چنین تعریف کرده اند : خلقت اصلیه آن است که اغلب افراد واجد آن صفت باشند .

 

-       و آنچه پایین تر از اغلب باشد را عیب و بالاتر را کمال گویند .

 

 

 

فالضيعة إذا لوحظت من حيث الخراج فما عليه أغلب الضياع من مقدار الخراج هو مقتضى طبيعتها فزيادة الخراج على ذلك المقدار عيب و نقصه عنه كمال و كذا كونها مورد العساكر‌

 

-       پس زمین زراعی که مالیات سالانه دارند اگر زمینی مالیاتش مثل زمین های مشابه خودش باشد طبیعی است و اگر کمتر باشد کمال و اگر بیشتر باشد عیب است . همچنین اگر ارتش همان قدر که از زمینهای دیگران تردد می کند از آن زمین هم تردد کند طبیعی است و اگر بیشتر عبور کند عیب و کمتر کمال است زیرا در صورت تردد زیاد موجب سلب آسایش از صاحب زمین است .

 

 

 

ثم لو تعارض مقتضى الحقيقة الأصلية و حال أغلب الأفراد التي يستدل بها على حال الحقيقة عرفا رجح الثاني و حكم للشي‌ء بحقيقة ثانوية اعتبارية يعتبر الصحة و العيب و الكمال بالنسبة إليها

 

-       اگر حالتی و صفتی به نسبت حقیقت ثانویه عیب بود و به نسبت حقیقت اصلیه عیب نبود ( مختون نبودن عبد کبیر ) و یا به عکس ( ثیبوبت ) و اصطلاحا این دو با هم تعارض کردند کدام مقدم است ؟

 

-       مقتضای حقیقت ثانویه مقدم است .

 

 

 

و من هنا لا يعد ثبوت الخراج على الضيعة عيبا مع أن حقيقتها لا تقتضي ذلك و إنما هو شي‌ء عرض أغلب الأفراد فصار مقتضى الحقيقة الثانوية فالعيب لا يحصل إلا بزيادة الخراج على مقتضى الأغلب و لعل هذا هو الوجه في قول كثير منهم بل عدم الخلاف بينهم في أن الثيبوبة ليست عيبا في الإماء

 

-       بنابراین اینکه به زمینی خراج و مالیات تعلق بگیرد عیب نیست هر چند حقیقت زمین مالیات را اقتضا نمی کند . چرا که اغلب افراد زمین زراعی باید مالیات بپردازند و این تبدیل به مقتضای حقیقت ثانویه زمین شده است .

 

-       شاید بدلیل تقدم حقیقت ثانویه بر اصلیه است که علما اتفاق دارند که ثیبوبت در اماء عیب نیست .

 

 

 

و قد ينعكس الأمر فيكون العيب في مقتضى الحقيقة الأصلية و الصحة بالخروج إلى مقتضى الحقيقة الثانوية كالغلفة فإنها عيب في الكبير لكونها مخالفة لما عليه الأغلب إلا أن يقال إن الغلفة بنفسها ليست عيبا إنما العيب كون الأغلف موردا للخطر ب‍ ختانه و لذا اختص هذا العيب بالكبير دون الصغير .

 

-       تاکنون مثال ها برای مواردی بود که طبق حقیقت ثانویه عیب نبود و اصلیه عیب بود حال می گوید گاهی عکس می شود مثل مختون نبودن عبد کبیر که از طرفی مخالف اغلب است و از طرفی طبق حقیقت اصلیه شیی است .

 

-       مگر آنکه گفته شود که غلفه بخودی خود عیب نیست و از این جهت عیب است که عبد اغلف در معرض خطر است به سبب ختنه کردن لذا این عیب مخصوص عبد کبیر است نه صغیر که طبق این بیان این مثال برای این جا صحیح نیست و این دو تعارض ندارند در اغلف .

 

امتياز :


ادامه مطلب | موضوع : ,
صفحات


درباره ی ما
آخرین نظرات
خبرنامه
براي اطلاع از آپدیت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود
چت باکس

نام :
وب :
پیام :
4+2=:
 
(بارگزاری مجدد)
تبادل لینک
عنوان لینک :
توضيحات :
آدرس لینک :
کد امنیتی
کد امنیتی :
امکانات جانبی